تبلیغات
بهشت مریوان





[عشق فرشته , ]

سلام

می دونم كه این وبلاگم هیچ ربطی به ورزش نداره ولی

می خواستم دوستان خوبم بدونند كه وبلاگ ورزش های رزمی شهرستان مریوان هم شروع به كار كرد و مدیریت ان هم نیز با خودم است .

آموزش ورزش های رزمی



نوشته شده توسط میکایئل در یکشنبه 16 بهمن 1384 و ساعت 02:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

[عشق فرشته , ]

به او بگویید دوستش دارم با صدایی آهسته ، آهسته تر از صدای

بال پروانه ها به او بگویید دوستش دارم با صدایی بلند ، بلند تر از

صدای پرواز کبوتران عاشق به او بگویید دوستش دارم با هیچ

صدایی، چون فریاد دوستت دارم نیاز به صدای بلند یا کوتاه ندارد

فریاد دوستت دارم را میتوان با تپش یک قلب به تمام جهانیان رساند

پس بذار بدونه هیچ شرمی بگویم دوستت دارم



نوشته شده توسط میکایئل در یکشنبه 20 آذر 1384 و ساعت 05:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

[عشق فرشته , ]

تقدیم به تمامی آنانی که هنوز هم تکه ای از

آسمان در چشمانشان جِرعه ای از دریا در دستانشان

وتبسمی زیبا از خاطره ایثار گل های سرخ در معبد ارغوانی دل هایشان به یادگار مانده است.

به وبلایگ بهشت مریوان خوش آمدید

..............................................................

عشق فرشته

     فرشته روبروی خــــدا ایستاده بود ، خــــدا او را از عاشق شدن بر حذر داشته است :

 " تو نمی توانی عاشق شوی ؟  خودت یک بار تجربه کردی! آنها ( انسانها )دیگر هیچگاه عاشق

  نمیشوند ... عشقشان از روی ریاست..."

فرشته با چشمان پرسشگر خـــــدا را نگریست ؛ در برابر خـــــدا گویی قدرت کلام از او گرفته میشد .

خـــــدا راز نگاهش را فهمید...

 " بله! من خودم قدرت عشق را از فرشته ها گرفتم و درقلب انسانها جای دادم، ولی نمیدانم چه بر سر

   آنها آمده که عشق را فراموش کرده اند .... دوست داشتن آنها با ریا همراه شده است..."

خــــدا آنقدر عصبانی بود که فرشته یک لحظه فراموش کرد ؛  "او مهربانترین مهربانان است.... "

خود را به خدا رساند...با همان شوری که در تمام فرشتگان وجود دارد ، چشم در چشم خــــدا دوخت ، دستانش رابه نشانه التماس در هم گره کرد:

خواهش می کنم !!

خــــدا چند لحظه به چشمانش خیره شد و بدون حرفی رفت........لحظه دیدار نزیک بود ... باید خــــدا را راضی میکرد...

نامه ای به خــــدا نوشت :

« بنام تو»

خدای خوب ومهربانم !

ای خالق زیبایی ها !

ای مظهر عشق... !

میدانم همه آنچه می گویی ، تمام نگرانی هایت برای من است؛

ولی برای همین یکبارو آخرین بار....

مرا ببخش.                                                         دوستت دارم

                                               فرشـــتــه ی تــو....

آماده رفتن شد . آن کوچه همیشگی ... آن کوچه را دوست داشت و آن درخت بید و آن دیوار کاه گلی را...مثل همیشه زودتر رسیده بود.

اول به بید مجنون سلام داد ، بید هم با تکان دادن شاخه هایش جوابش را داد . سپس کنار دیوار کاه گل رفت که همیشه با معشوقش به آن تکیه می داد ، با دیوار هم احوالپرسی کرد.

زیر لب زمزمه می کرد:

من اینجا چشم در راه توام**** من اینجا چشم در راه توام !!

سایه ای دید ؛ در این ساعت تنها معشوقش میتوانست باشد ، ادامه داد:

من اینجا چشم در راه توام،ناگاه

تورا از دور می بینم که می آیی***ورا از دور می بینم که می خندی***سراپا چشم خواهم شد ***

آری ! او بود ، معشوق فرشته .... دستانش را به سویش دراز کرد . معشوق زمینی دستانش را گرفت.فرشته با همه وجود به او لبخند زد.ناگهان یادحرف خــدا افتاد :« عشق زمینی به ریا آلوده است! »

خودش نیز یکبار تجربه کرده بود ؛ چقدر سختی کشیده تا توانست از آن عشق دل بکند...دلش شکست . چشمانی که تا چند لحظه پیش می خندید به ناگاه افسرده و غمگین شد.

معشوقش فهمید . کنار بید مجنون رفت... بید زمزمه ای در گوشش کرد.فرشته سر بر سینه دیوار کاه گل داشت و آرام آرم می گریست. معشوقش خود را به او رساند ، تا چشم فرشته به او افتاد از ته دل فریاد کشید:

من از آدم ها متنفرم .... از دورویی ، دورنگی ، ریا ، از عشقهای دروغین آنها ، از نقش بازی کردن آنها ، از نقابهایی که به چهره می زنند ، آنها خیلی راحت قلب دیگران را می شکنند و خیلی آسان احساسات پاک دیگرا را با سنگدلی تمام زیر پاهایشان له می کنند...........

من از آدم ها ، عشق دروغین و قلبهای سنگیشان متنفرم...........

فریاد می کشید انگار می خواست ، خدا هم بشنود. آنقدر گفت و گفت تا از گریه بی حال شد. معشوقش دنبال قطره ای آب می گشت ؛ اگر آب به فرشته نمی رسید غالب تهی می کرد و می مرد...

اما دریغ از قطره ای آب... خود را به فرشته رساند . روبرویش نشست دستان سرد فرشته که دیگر هیچ اثری از زندگی نداشت در دست گرفت اشک می ریخت و زیر لب می گفت:

او لایق عشق پاک تو و قلب تو نبود...... سر به آسمان بلند کرد ولی خدا.....

معشوق به فرشته نگاه میکرد که بی جان ...

ناگهان یاد اشک چشمانش افتاد . قطره ای از اشکش را در دهان فرشته ریخت . قطره دوم... قطره سومفرشته چشم باز کرد. معشوقش را دید که بالای سر او نشسته و به پهنای صورت اشک میریزد و با همه وجود می خندد !!فرشته همه آنچه بین خودش و خدا گذشت ، از عشق قبلی اش برای معشوقش گفت . همه جاهایی که فرشته به هق هق می افتاد ، معشوقش نیز گریه میکرد.فرشته اشکهای معشوقش را پاک کرد دستهایش را محکم گرفت ، مستقیم به چشمانش نگاه کرد ، هرچند با پرده اشکی که در چشمش جمع شده بود نمی توانست ببیند، ولی پلک نزد ، گفت:

اگر یک روز از من، از عشق فرشته، خسته شدی ودیگر دستهایم گرمایی برایت نداشت ،به خودم بگو...

   " مرا به خدا نسپار ..."

معشوق رویش را برگرداند و با عصبانیت بلند شد و دست فرشته را رها کرد .فرشته با همه عشقی که در دل داشت ، صدایش کرد.

ایستاد ! رو به فرشته کرد و گفت :

" تا تو ، من و عشقم را بخواهی ، دوستت خواهم داشت ."

فرشته خوشحال شد . میخواست همه حرفهایش را به خدا بگوید....مثل شبهای گذشته ، معشوق فرشته ، برایش شعرهای عاشقانه خواند و فرشته پابه پای شعرهایش اشک می ریخت...

بید مجنون از این همه عشق و صفا شاخه هایش را تکان داد و دیوار کاه گلی از باد خواست تا بوی کاه گل تنش را با بوی عشقی که فضای کوچه را پر کرده بود به همه جا برساند ؛                        

تا همه بدانن

                 

هنوزهم انسانها با  همه ی  قلبشان  عاشق می   شوند   

                            



نوشته شده توسط میکایئل در دوشنبه 14 شهریور 1384 و ساعت 11:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

بهشت مریوان [عشق فرشته , ]

دریاچه‌ی " زریبار " بزرگترین دریاچه‌ی آب شیرین ایران در سه كیلومتری مریوان واقع است. اكولوژی منحصر به فرد و تنوع گیاهی فوق العاده اش چشم اندازی عالی را فراهم آورده  است!

         خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
                افسوس  که آن گنج روان رهگذری بود

       

  

افسانه دریاچه مریوان

افسانه آورده شده اتان به استناد به  کتاب ذکائ یحیی را مروری داشته و لازم دانستم توضیحی در این خصوص برایتون داشته باشم  و آن اینکه افسانه فوق به آن مضمون در منطقه قابل تعریف نیست بلکه بر افسانه ی درویش ما از جور  حاکم ستمگری به نام  فیله قوس می گوید که روزی درویشی سوار بر الاغ  به همراه  همسرش  از نزدیکی  شهر عبور می کنند  که توسط ماموران  حاکم دستگیر و به  شهر آورده می شوند  اهالی شهر و ماموران آنها را شکنجه و اذیت می کنند  و زیر ضربات شلاق  مجبور به انجام  کارهای مشقت بار می نمایند  تا جایکه  دم الاغ  یعنی تنها سرمایه ی درویش  کنده می شود  و زن حامله اش  نیز فرزندی  را که در شکم دارد  سقط می نماید  . درویش  که دیگر  تاب تحمل  این همه شکنجه را ندارد  نزد حاکم رفته و  دادسخن  می دهد  اما حاکم  او را مورد استهزا قرار می دهد  و درویش آزرده خاطر می شود و دلشکسته بالای  بلندای کوهی  در ضلع  شرقی  شهر می رو د  و در آنجا  با خدای خویش  شروع  به راز و نیاز  می کند  و از دست  آن ستمگر  به بارگاه خداوند  پناه می برد  وآنان را نفرین می کند و می گوید سرم را از سجده بر نمی دارم تا شهر را با آب یکسان نکنی و این قوم ظالم را نابود نکنی  و چنین می شود و اکنون قبر درویش هم در پای کوه نظاره گر

 دریاچه ی فعلی زریوار است .

این افسانه  نشانه های از  روی دادن  تاریخی را در خود  دارد   چنانچه  درون  مایه ی آن  نفرت  مردم از  غاصبان را  نشان می دهد  و این پیام را می رساند که  جور و  ستم  پایدار نمی ماند  همچنین در این افسانه از فیله قوس  حاکم ستمگر نام آمده که  (فیله قوس )  معرب  واژه ی یونانی  فیلیوپس است  و کوهی که  مشرف  بر شرق دریاچه  است هنوز  نام  (قه لای  فیله قوس  ) را بر تارک خود دارد  و اینها گویای حضور نامیمون  یونانیان در کردستان  و ما را به یاد  غارتگری های  اسکندر  فرزند  فیلیپوس  می اندازد .

دریاچه ی  زریوار  که بیش از  دو ملیون سال  است  حیات و آبادانی را  را به مریوان  سرسبز بخشیده  است  همواره  نظاره گر  این سرزمین  حادثه خیز بوده  وبا شادی ها و دردها ی  جانگاه  مردمانش  شریک گشته  و همچون  میراثی  ارزشمند  بخش هایی از هویت و تاریخ  ما را در دل خود  حفظ کرده است .

                                                              میکایئل

                      



نوشته شده توسط میکایئل در دوشنبه 14 شهریور 1384 و ساعت 12:09 ق.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 5 بهمن 1384 و ساعت 11:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...

بهشت مریوان


صفحات وبلاگ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

نویسندگان

میکایئل(4)

موضوعات

عشق فرشته(4)

آرشیو

  بهمن 1384 (1)
  آذر 1384 (1)
  شهریور 1384 (2)


لینکستان

آسو عشق من

ورزشهای رزمی شهرستان مریوان

دل شکسته


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





mikaeellove.Mihanblog.com